|
درباره وبلاگ ![]() نازنین هستم متولد شهریور سال 69. تو یه روز قشنگ زمستونی با عشقم نیما متولد اذر 63اشنا شدم اینکه چه جوری باهم اشنا شدیم به خواست جفتمون قراره تا اخر عمر بین خودمون باشه خدایا به خاطر همه ی نعمت هائی که بهمون دادی شکر خدایا به خاطر عشق قشنگمون شکر خدایا ازت میخواهیم تنهامون نذاری و بازم کمکمون کنی یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟ مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟ به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟ یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟ کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟ چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟ هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟ یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟ دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟ درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟ تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟ یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟ میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟ یه چیزی بشکنه فقط ، اونم طلسم ما باشه پيوندهاي روزانه پيوندها |
من و عشقم
عاشقانه های من و نیما
سه شنبه هشتم دی 1388 :: 19:20 :: نويسنده : نازی و نیما
منو نیماهم خوبیم. بعد از چند اپ کوچولو اومدم تا از خودمون بگم... الان من و نیما سخت دلتنگ همیم و گلمم همش غصه میخوره اخه روز تولد نیمام که نشد همو ببینیم بعدشم ۲بار قرار گذاشتیم که اونم بهم خورد نمیدونم چرا جور نمیشه ما همو ببینیم البته چرا میدونم بخاطر همکارای نیمامه که بی موقع مرخصی میگیرن و نیمای من نمیتونه مرخصی بگیره بیاد پیش من... اصلا دوسشون ندارم عروسیمم دعوتشون نمیکنم تا یاد بگیرن کی مرخصی بگیرن و دو تا جوون عاشقو چشم انتظار هم نذارن (اصلا به قول خودم بترکن موضو بعدی اینه که نفسم وب خریده من میتونم ببینمش اقلا یکم دلتنگیم کم میشه پشت وبم همش لوس میشیم و بوس و بوسی میکنیم... اماااااااااااااااااااااااا همون ۵شنبه شب هم یه کوچولو بحث کردیم و دپسرده شدیم منم با بغض رفتم خوابیدم به نیمامم اس ام اس ندادم همون شبم گلم قالبمونو عوض کرده فکر کنم میخواسته نشون بده ناراحته این قالبو انتخاب کرده باید بگم عوضش کنه... داشتم میگفتم اون شب اس ندادیم نیمامم معلوم نبود چه جوری میخواسته گوشیشو شارژ کنه که برق گرفتش(الهی بمیرم برا گلم) فردا صبحش انلاین که شدم دیدم نیماهم اومد بهم پی ام ندادیم تا اینکه دیدم وب داده به کسیییییییییی منو میگی داشتم دق میکردم میخواستم خفش کنم باورم نمیشد به همین زودی منو ول کرده باشه و براش مهم نباشم بعد بهش پی ام دادم که اخی کاش زودتر میگفتم وب بخری ... اینجوری شد که باهم حرف زدیم شب قبلم نیمام تمام خوبیهاشو سرکوفت زد بهم منم همش بخاطر حرفاش گریه میکردم نیماهم یهو اروم شد گفت یعنی تو منو نمیشناسی؟ من ادمیم که اینجوری با تو حرف بزنم؟ بعد پرسید تو فکر کردی من به کسی وب دادم؟ نگو اقا به اون یکی ای دیم وب داده تا لج منو در بیاره ... بابت حرفاشم معذرت خواهی کرد... خلاصههههههههههه باهم عشقولی شدیم زودی... امروزم نفسم برا خودش کلی لباس خریده ایشا... مبارکش باشه... فدای گلم بشم من که اینقد ماهههههه... اهههههههههه الان همه چی خوبه جز اوضاع درسیه من که کلی کتاب و جزوه روهم انباشته شدن من هیچی نمیخونم ... اگه مشروط بشم یا واحد افتاده داشته باشم نیما منو میکشه... کلی مجازات برام تعیین کرده وایییییییییییییی دوست جونا دعا کنید این ترمم ماست مالی بشه بره خوب عزیزای دلم من دیگه میرم باید به گلمم اس بدم و خسته نباشید بگم چون الان باشگاهه الهی نازیش فداش... مواظب خودتون باشین تا اپ بعدی بای بای
پنجشنبه سوم دی 1388 :: 21:49 :: نويسنده : نازی و نیما
امشب به رسم عاشقی ، یادی ز یاران می کنم . در غربتی تاریک و سرد ، از غم حکایت می کنم . امشب وجودم خسته است ، از سردی دلهای سرد . آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای درد؟ پنجشنبه سوم دی 1388 :: 21:38 :: نويسنده : نازی و نیما
ياد دارم در غروبي سرد سرد،ميگذشت از كوچه ما دوره گرد داد ميزد كهنه قالي ميخرم،دست دوم جنس عالي ميخرم كاسه و ظرف سفالي ميخرم ،گر نداري كوزه خالي ميخرم اشك در چشمان بابا حلقه بست،عاقبت بغزش شكست اول ماه است و نان در سفره نيست،اي خدا شكرت ولي اين زندگيست بوي نان تازه هوش را برده بود،اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد،گفت:اقا سفره خالي ميخري اي خدا دل من الان همون سفره خاليست پنجشنبه سوم دی 1388 :: 12:39 :: نويسنده : نازی و نیما
زندگی آرام است مثل آرامش يک خواب بلند زندگی شيرين است ** مثل شيرينی يک روز قشنگ ** زندگی رؤيايیست** مثل رؤيای یِكی كودک ناز** زندگی زيبايیست** مثل زيبايی يک غنچۀ باز** زندگی تکتک اين ساعتهاست** زندگی چرخش اين عقربههاست** زندگی راز دل مادر من** زندگی پينۀ دست پدر است** زندگی مثل زمان در گذر است
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 :: 23:30 :: نويسنده : نازی و نیما
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد تولدت عزيزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن :. . . . . تولدت مبارک
سلام به همگي خوبين؟ خوشين من كه خيلي خوبم خيلييييييييييييييييييييييي همونطور كه خيلي هاتون ميدونين تا چند ساعت ديگه كه ميشه ۲۷ اذر تولد نيماي نازمههههه بعععععله دوستاي عزيزم توي همچين روز قشنگي بود كه خدا نيماي نازمو به من هديه داد دوستاي گلم راستش اصلا دلم نميخواد حرفاي تكراري بزنم براي همين بارها اين متنو نوشتم و پاك كردم ميخوام هرچي اينجا مينويسم احساس خودم باشه و بس اول از همه الان خيلي خوشحالم يه حس خاصي دارم نميدونم حتما خيلي از شماها دركم ميكنين از اينكه گلم يكسال از عمرش رو سپري كرده و كنار خونوادش بوده و كنار من٬ خيلي خوشحالم. ارزو ميكنم هزار سال زنده باشه و سايش بالاسرم باشه از خدا ميخوام روز به روز موفق تر باشه و از زندگيش لذت ببره نيماي گلم: عزيزم برات بهترين ارزوهارو دارم به خودم ميبالم كه تورو دارم كه ميدونم هردو عاشق هميم الان كه من دارم مينويسم تو با دوستات رفتي بيرون. بهت گفتم يكم دلم گرفته تا تو برگردي خوب ميشم ... دلم از اين دوري گرفته از اين فاصله كه گاهي زجرم ميده از اينكه يك ماه به جمعه، روز تولدت فكر ميكردم و با خودم ميگفتم حتما كنار نيمام خواهم حتي تا همين امروزم به همين فكر ميكردم اما يه دفعه بخاطر بديه هوا همه چي بهم خورد... اماااااااااااااااااااااااااااااااااااا با اينكه ما نميتونيم جمعه همو ببينيم ولي بازم كلي خوشحالمممممممممم اهان راستي از خداي مهربون كلي چيزاي ديگه هم ميخواماااااااااااااااااااااااا يكيش اينكه ما زودي ماله هم بشيم و هميشه كنار هم باشيم دوست دارم نفسم. تولدت مبارك . عشقمييييييييييي سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 :: 18:50 :: نويسنده : نازی و نیما
سلام به همه عاشقاي دنيا،سلام به نازنينم كه تنهاترين عشقم تو دنياست و هميشه عشقش تو قلبم باقي ميمونه،نازنين دنيامي،عمرمي(بسه ديگه بقيه قربون صدقه رفتنام خصوصي بيد) اولا يه معذرت خواهي به خاطر اينكه دير به دير ميام به دوستاي گلمون سر بزنم و اپ كنم،راستش اينم كه ميبينيد ميام از ترس نازنينه(اخه هر وقت نميام دعوام ميچوننننننننه) راستش دوست ندارم بيام بنويسم اخه،اخه،اخه چي دارم بنويسم جز دلتنگي،جز دوري، در كنار عشقم نبودنام.... اخه چرا مايي كه اينقدر همديگرو دوست داريم نبايد در كنار هم باشيم،مال هم باشيم، غم و غصه بسه ديگه،يه كمم از شادي بگم ديگهههه،نميدونيد چي شده اخه،من و نازيم باز قراره جمعه همديگرو ببينيم،واااااااي نميدونيد چقدر خوشالم،قربونش برم كه اينقدر ديدنش بهم انرژي ميده،وقتي ميبينمش دوست دارم تو اون لحظه هيچي نداشته باشم(يكي نيست بگه بابا تو مگه چيزي هم داري) ولي نازيم مال مال خودم باشههههههه،مسخره نكنيداااااااا دوسش دارم حرفييييييييييييه؟ حالا راستش مونديم كجا بريم،بابا شما چجور دوستايي هستين پس،نظر بدين كجا بريم ديگه،اخه جمعه يه روز خاصيه ،شما كه نميدونين چه روزيه،نميدونين كه خدا تو همچين روزي جه هديه با ارزشي به يكي از بنده هاش داده،حالا اگه عشقم دوست داشت مياد بهتون ميگه كه چه روز با ارزشيه جمعه،دوستاي گلم من ديجه بايد برم اخه كار دارم،بعدا ميام بهتون ميگم جمعه چي شد نازنينم دنيامي،دوست دارم تا اخرين نفسم،تو قلبم يه اسم نوشته شده كه اونم نازنينه،كسي نمي تونه اونو از رو قلبم برداره مگر اينكه قلبم و از تو سينم درارن،كه در اون صورت من ميميرم،فدات بشم كه اينقدر مهربونو خوبي اخيششششششش وبم كه نوشتيم پس ديگه نازنين بهمون گير نميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييده چهارشنبه هجدهم آذر 1388 :: 18:48 :: نويسنده : نازی و نیما
سلام به همگی
خوبین دوس جونا؟ منو نیما هم خوبیم. میدونم الان میگین این نیما چرا اپ نمیکنه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب منم میدونم اقا نیمامون یکم تنبلی میکنن اما اشکال نداره دیگه یکم باید درکید اخه نیما(الهی نازیش فداش) زیاد وقت نداره بیاد نت و ... روزا که سرکاره شباهم که باهم میحرفیم بعدشم لالا اما گلم قول داده این هفته حتما اپ کنه منم منتظر بودم تا اپ بعدیو عشقم بنویسه اما گفتم حالا که وقت دارم از این چند روز بگم. وقتی به این روزا فکر میکنم میبینم چیزی جز عشق و خوبی یادم نمیاد اخه میدونین چند وقت پیش سر یه مسایلی واقعا خسته و کلافه بودم نمیدونستم چرا همش با نیما حرفم میشد نیمامم همش میگفت تقصیره توست با اینکه من تو ذهنم نیمارو مقصر میدونستم و ازش دلخور بودم تا اینکه بهش اس دادم و گفتم میخوام یه تصمیم اساسی بگیرم یا این رابطه رو تموم کنیم یا یه کاری کنیم که دیگه مشکلی بینمون بوجود نیاد اما برا اینکار توهم باید همکاری کنی نیماهم گفت تصمیم بگیر از اون روز به بعدم سعی کردم کارایی که به نظر خودم اشتباه بودو نیمارو ناراحت میکرد دیگه انجام ندم برا همینم نیمام روز بروز بهتر و مهربونترو جیگرتر شده تازه کلی هم عشقولی تر شدیم و قدر همو بیشتر میدونیم... امیدوارم همیشه همینطور باشیم. واسه عشقم: نیمای گلم همیشه خدارو به خاطر داشتن تو شکر میکنم٬ از اینکه منو میفهمی از اینکه باتمام وجودم عشقتو احساس میکنم خیلی خوشحالم و خدارو بازم شکر میکنم به خاطر همه ی خوبیهات ممنونم نفسم. عاشقت هستم و تا ابد خواهم ماند هیچ کسم نمیتونه جای تورو تو قلب من بگیره من تا اخر باهاتم وقتی به خوبیها و مهربانیهای تو مینگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی تا بعد...
یکشنبه پانزدهم آذر 1388 :: 15:10 :: نويسنده : نازی و نیما
روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي
گفت:تو غرق گناهي؟گفتمش: يا رب بلي گفت پس آتش نمي گيرد چرا جسم و تنت؟ گفتمش:چون حک نمودم روي قلبم ياعلي سلام دوستای گلم عید همگی مبارک عید گل نازم هم مبارک فعلا که حرف خاصی نیست منو نیمامم خوبیم. البته اگه امتحانا بذارن که من خوب باشم.... مواظب خودتون باشین دوس جونا نیمای گلم تحولو داری؟ شنبه هفتم آذر 1388 :: 19:28 :: نويسنده : نازی و نیما
سلام به همه ی عاشقای عزیز و دوستای خوبمون که مارو تنها نمیذارن.
سلام به نیمای قند عسلم٬ با یکی دو روز تاخیر اومدم تا از دیدار عشقولانه ی ۵شنبمون براتون بگم البته نیمام گفته بود که مینویسه اما این چند روزه سرش شلوغه اخه عروسیه پسر داییشه ۵شنبه صبح ساعت ۱۰.۳۰ قرار بود نفسمو ببینم تا اومدم بزنم بیرون مامانم گییییرر داده بود که باید صبونه بخوری منم که دل تو دل نبود میخواستم نیمامو ببینم میگفتم نمیخورمممممممممممم مامانمم عصبانی شد و اول صبحی کلی حرص خورذم بعد عشقم اس ام اس داد که الان را بیافت منم راه افتادم و ساعت ۱۰.۳۰ نفسمو دیدممممممم اما کلی حالم گرفته شد وقتی اومدم بیرون دیدم نیمام یخ زده از سرما چشاشم قرمز شده بود بعدا گفت جیه کرده خیلی باحال بود با اینکه باهم بودیم بازم اس ام اس میدادیم بهم ساعت تقریبا ۶.۳۰ باکلی ناراحتی ازهم جدا شدیم اگه نیما یه ذره دیگه به ناراحتیش ادامه میداد من دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و حتما گریه میکردم خلاصهههههه منو عشقم بازم همو دیدیم و کلی هم خوش گذشت. جمعه شبم هردومون عروسی بودیمو به عروس و دوماد حسودی میکردیم همش میگفتیم کاش عروسیه خودمون بود.... جاتون خالی ترکوندم تو عروسی تازه یه خانومه هم به مامان گفت که اجازه هست بیایم خونتون تا پسرم با دخترتون اشنا بشه مامانمم گفته خبرتون میکنم البته من اولین بار بود اون خانومرو میدیدم اما اونا منو میشناختن منم به مامان بزرگم گفتم به مامانم بگه اصلاااااااااااا قصذ ازدواج ندارم اونم گفت تا قبل مرگم(دور از جونش) میخوام عروسیتو ببینم تو رو خدا قبول کن.... منم گفتم چشم یکی دو سالم صبر کن عروسیمم میبینی اوه اوه تازهههههههههه حنابندونه پسر داییه نیمام دختر داییش دستشو گرفته باهاش برقصه منم کلی حرص خوردم چه معنی میدههههههههه شوهر خودمه هااااااااااااااا وای خسته شدم همتونو دوس دارم نیمام عاشقتممممممممممممممم. فدات. بووووووووووسسس
چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 15:50 :: نويسنده : نازی و نیما
فردا قراره عشقمو ببینم
واااااای خدا یعنی میشه دعا میکنم روز قشنگی کنار نیمام داشته باشم نیمام ٬ نفسم٬ ناز دلم ٬ همه کسم عاشقتمممممممممم قبلنا همش میگفتیم دیونتم دیونه ی من بازم به یاد قدیما |
||